![]() |
![]() |
|
| اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و العن عدوهم |
|
پيامبر صلى الله عليه و آله تبسم كردند، ما خواستيم به اعرابى حمله كنيم كه آن حضرت با اشاره ما را منع فرمودند. اعرابى گفت: تو گمان ميكنى پيامبري؟ نشانه و دليل نبوت تو چيست؟ رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمودند: «ان احببت اخبرك عضو من اعضائى فيكون ذلك اوكد لبرهاني; اگر دوست داشته باشى عضوى از اعضأ من به تو خبر دهد تا برهانم كاملتر شود.» اعرابى پرسيد: مگر عضو ميتواند سخن بگويد؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: «نعم، يا حسن قم; آرى، اى حسن! برخيز.» آن مرد امام حسن عليه السلام را به خاطر كودكيش، كوچك شمرد و گفت: پيامبر فرزند كوچكى را ميآورد و بلند ميكند تا با من تكلم كند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: «انك ستجده عالما بما تريد; تو او را به آنچه اراده كردهاى دانا خواهى يافت.» امام حسن عليه السلام شروع به تكلم كرد و فرمود: «مهلا يا اعرابي! ما غبيا سألتَ وابن غبي بل فقيها اذن و انت الجهول فان تك قد جهلت فان عندي شفأ الجهل ما سال السؤول و بحرا لاتقسمه الدوالي تراثا كان اورثه الرسول آرام باش اى اعرابي! تو انسانى كند ذهن و فرزند شخص كند ذهن سؤال نكردى، بلكه از يك فقيه و دانشمند سؤال كردهاى ; ولى تو جاهل و نادانى. پس اگر تو نادانى، همانا شفاى جهل تو نزد من است; زمانى كه سؤال كنندهاى سؤال كند. درياى علمى نزد من است كه آن را با هيچ ظرفى نميتوان تقسيم كرد و اين ارثى است كه پيامبر صلى الله عليه و آله از خود به جاى گذاشته است.» سپس فرمودند: «لقد بسطت لسانك و عدوت طورك و خادعت نفسك غير انك لاتبرح حتى تؤمن ان شأ الله; هر آينه زبانت را باز كردى و از حد خود فراتر رفتى و خود را فريفتى، ولى از اينجا نميروى مگر اينكه ايمان ميآورى، اگر خدا بخواهد.» بعد از آن، امام عليه السلام جزء به جزء وقايعى را كه براى او اتفاق افتاده بود، بيان كرد و فرمود: «شما درميان قومتان اجتماع كرديد وگمان كرديد كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرزندى ندارد و عرب هم از او بيزار است، لذا خون خواهى ندارد و تو خواستى او را بكشى و نيزهات را برداشتى، ولى راه بر تو سختشد، در عين حال از تصميم خود منصرف نشدى و در حال ترس و واهمه به سوى ما آمدى. من به تو از سفرت خبر ميدهم كه در شبى صاف و بدون ابر خارج شدى، ناگهان باد شديدى وزيدن گرفت و تاريكى شب بيشتر شد و باران شروع به باريدن كرد و تو با دلتنگى تمام باقى ماندى و ستارهاى در آسمان نميديدى تا بواسطه آن راه را پيدا كنى....» مرد عرب با تعجب گفت: «من اين قلت يا غلام هذا، كانك كشفت عن سويد قلبى و لقد كنت كانك شاهدتنى و ما خفى عليك شيء من امرى و كانه علم الغيب; اى كودك! اين خبرها را از كجا گفتي؟ تو از تاريكى و سياهى قلب من پرده برداشتى، گويا تو مرا نظاره كرده بودى و از حالات من چيزى بر تو مخفى نيست; چنان كه گويى اين علم غيب است.» سپس آن مرد به دست امام حسن عليه السلام مسلمان شد و رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله مقدارى قرآن به او آموخت و او از پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه گرفت و به سوى قوم و قبيله خود بازگشت و عدهاى را به دين اسلام وارد كرد. بعد از آن، هر موقع كه امام حسن عليه السلام را ميديدند، خطاب به ايشان ميگفتند: «لقد اعطى مالم يعط احد من الناس; همانا به امام حسن عليه السلام نعمتى عطا شده كه به احدى داده نشده است.» منبع :بحارالانوار، مجلسى، همان، ج43، ص333 - 335. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط محب آل الله |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ای پادشه خوبان
داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی |
|
RSS
|